BoredBrown

I am so bored

نام:
مکان: اردبیل, Iran

2010/04/24


نمی خواهم پارچه ی ابریشمی باشم
اشرافی و غمگین
می خواهم کتان باشم
بر اندام زنی تنومند
که لبهایش
وقت بوسیدن ضربه می زنند
و نگاهش
وقت دیدن احاطه می کند
.

تمامی این روزها دلگیرند
من جغد پیری هستم
که شیشه ای نیافتم برای تاریکی
می ترسم رویایم به شاخه ها گیر کند
می ترسم بیدار شوم و ببینم
. زنی هستم در ایران

افسردگی ام طبیعی است
اما کاری کن پاییز تمام شود

نمی دانم اگر مرگ بیاید
اول گلویم را می فشارد
یا دلم را
 
*

آن روز کجای خانه نشسته بودم
که می توانستم آن همه شعر بگویم ؟
کدام لامپ روشن بود ؟
می خواهم آنقدر شعر بگویم
که اگر فردا مردم
نتوانی انکارم کنی
می خواهم شعرم چون شایعه ای در شهر بپیچد
و زنان
هر بار چیزی به آن اضافه کنند

امشب تمام نمیشود
امشب باید یکی از ما شعر بگوید
.یکی گریه کند 
در دلم جایی برای پنهان شدن نیست
.  من همه زاویه ها را فرسودم
دیگر وقت آن است که مرگ بیاید
. و شاخ هایش را در دلم فرو کند


الهام اسلامی

5 Comments:

Anonymous آشنا said...

عالي بود .

4/25/2010 01:03:00 AM  
Blogger محمد ربیع پور said...

این نظر توسط نویسنده حذف شده است.

4/29/2010 02:41:00 PM  
Blogger محمد ربیع پور said...

این نظر توسط نویسنده حذف شده است.

4/29/2010 02:41:00 PM  
Anonymous dolphin said...

خودت را کشتی، به شیوه ی همه ی مادران !! باز به شیوه ی همه ی پدران به سوگواریت نمی نشینم !! کسی که خود را کشت ، برایش سوگواری نمی گیرند .
زنده ات می خواهم و شاد . با نگاهی "احاطه کننده" که لبریزم کند ، چرا که من هم در ایران هستم . پس بلند شو و همه ی لامپ ها را روشن کن ، خورشید هم به زودی خواهد آمد.

4/30/2010 11:35:00 AM  
Anonymous ناشناس said...

قشنگ بود

5/12/2010 07:01:00 PM  

ارسال يک نظر

<< Home