نمی خواهم پارچه ی ابریشمی باشم
اشرافی و غمگین
می خواهم کتان باشم
بر اندام زنی تنومند
که لبهایش
وقت بوسیدن ضربه می زنند
و نگاهش
وقت دیدن احاطه می کند
.
تمامی این روزها دلگیرند
من جغد پیری هستم
که شیشه ای نیافتم برای تاریکی
می ترسم رویایم به شاخه ها گیر کند
می ترسم بیدار شوم و ببینم
. زنی هستم در ایران
افسردگی ام طبیعی است
اما کاری کن پاییز تمام شود
نمی دانم اگر مرگ بیاید
اول گلویم را می فشارد
یا دلم را
*
آن روز کجای خانه نشسته بودم
که می توانستم آن همه شعر بگویم ؟
کدام لامپ روشن بود ؟
می خواهم آنقدر شعر بگویم
که اگر فردا مردم
نتوانی انکارم کنی
می خواهم شعرم چون شایعه ای در شهر بپیچد
و زنان
هر بار چیزی به آن اضافه کنند
امشب تمام نمیشود
امشب باید یکی از ما شعر بگوید
.یکی گریه کند
در دلم جایی برای پنهان شدن نیست
. من همه زاویه ها را فرسودم
دیگر وقت آن است که مرگ بیاید
. و شاخ هایش را در دلم فرو کند
الهام اسلامی
5 Comments:
عالي بود .
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
خودت را کشتی، به شیوه ی همه ی مادران !! باز به شیوه ی همه ی پدران به سوگواریت نمی نشینم !! کسی که خود را کشت ، برایش سوگواری نمی گیرند .
زنده ات می خواهم و شاد . با نگاهی "احاطه کننده" که لبریزم کند ، چرا که من هم در ایران هستم . پس بلند شو و همه ی لامپ ها را روشن کن ، خورشید هم به زودی خواهد آمد.
قشنگ بود
ارسال يک نظر
<< Home