BoredBrown

I am so bored

نام:
مکان: اردبیل, Iran

2010/02/15


گفت
گاهی تنها یک حضور
تنها یک بودن
یک نفس
کافیست

گفتم
برای من الزامیست

خندید
-تنها خواهی ماند...

چشمهایم را بستم...راست میگفت ، همیشه راست میگفت


4 Comments:

Anonymous تصور كن (‌آشنا) said...

قلم در دستانم مي لرزد ...
بار غم روي ذره هايي كه از روز اول بر گلم سرشته اند سنگيني مي كند ...
پوچي در درونم فرياد مي كشد ...
هر ثانيه انتظار ثانيه ي بعد و وحشت ساعت هاي ديگر ...
با تمام وجود سعي مي كنم كلمه اي بنويسم ...
مانند مكتب بودا كه با ناخودآگاه بر جسم غلبه مي كنند ، من نادانسته نفس كشيدن را فراموش كرده ام ...
ذهنم از تصاوير عدم پر شده و تكرار يك كلمه : بنويس ، بنويس ، بنويس ...
رهايي آسان ترين و سخت ترين كار ...
چنين لحظه اي را تا به حال تجربه نكرده بودم ...
آسان ترين كار براي من نوشتن بوداما حالا درگير سخت ترين لحظه بودم ...
ناگهان رها شدم ، وقتي كه او را به ياد آوردم ...
نوشتم :
بنويس بنويس بنويس
گفت تنها خواهی ماند...

چشمهایم را بستم...راست میگفت ، همیشه راست میگفت

2/16/2010 01:54:00 AM  
Anonymous راهب said...

خیلی خشگله:) طراحی صحنه عالیه و البته شعرتو مثل همیشه عالی و پر مفهوم

2/18/2010 01:42:00 AM  
Anonymous minerva said...

و دلت
كبوتر آتشي ست،
در خون تپيده
به بام تلخ.
با اين همه
چه بالا
چه بلند
پرواز مي كني!

2/18/2010 04:57:00 PM  
Anonymous manchester said...

پنجره
از پنجره ای نگاهم کرد
از همان پنجره نگریستم
دستم را گرفت و
دامن را
گفت برو
رفتم
گفت بخواب
بیدارشو
بر خیز
برخاستم
گفت گریه کن
خندیدم
گفت بخند
گریستم
این تنها عصیانم بود و
پرسشی بی پاسخ

Window
He looked at me through the window
I looked at him from the same window.
he took hold of my hand and skirt
he said, Go!
I went.
he said, Sleep! Wake! Arise!
I rose.
he said, Weep!
I laughed.
he said, Laugh!
I wept.
this was my only revolt
and this question which has remained answerless,
who am I

4/02/2010 04:37:00 AM  

ارسال يک نظر

<< Home