نمیدانی چقدر دلم می خواست آن خدایی را که در کودکی آن بالا ها نشانم میدادی با بزرگ شدنم کوچک نمیشد که حالا حتی اشک هایش را هم نبینم
...کاش دروغ نمیگفتی...
لا اقل زود تر میفهمیدم تنها باید به اشک های خودم ایمان بیاورم
لا اقل بار دیگر خوبی برایم به کثافت تبدیل نمیشد
وای از دنیای تناسخ های مکررم...
5 Comments:
از روزی که فهمیدم نیست ، " خورشید همچون دشنامی برمیآید و روز شرمساری جبرانناپذیریست " . اما می دانم که به من دروغ نگفتی ، چرا که تو نیز به بی خبر دروغ را باور داشتی .
اشک هایم ، تنها وقتی از دستش دادم جاری شد . از لحظه ای می ترسم که ایمانم از دست برود ، هم به او و هم به اشکم . . . نمی ترسم ! انتظارش را می کشم . زیرا فقط مرگ است که دروغ نمی گوید .پس " پیش از آن که در اشک غرقه شوم ، چیزی بگوی "
خدا ؟
خدا که بود ؟
خدا چه بود ؟
همان خدا
که کودکان زیر 5 سال
تمام کاسه کوزه ی
خیسی لحاف را
صبحدم
سرش خراب می کنند ؟
همان خدا
که مرد خانه
نان خانه را
ز فقر و تیره روزی زیاد
به او حواله می کند؟
همان خدا
که جملگی ز بندگان
ز دست او
گله گلایه
می کنند؟
مبلغان او
زمین پاک را
به نام او
پر از جنازه و دروغ می کنند؟
.....................
جالب نيست ، اصلا جالب نيست ! هر چقدر سعي كردم يه نقطه ي مقابل واسش بنويسم نشد !
به هر حال ! احتمالا دنيا را بد ساخته اند !!!!!!
چقدر دلم میخواست...
همیشه ارزو می کنم ای کاش خدایی بود ...
ارسال يک نظر
<< Home