BoredBrown

I am so bored

عکس من
نام: Sadaf haghiri
مکان: اردبیل, Iran

Monday، January 11، 2010

!




چه زود آدم ها برایم ساده میشوند ... !!! بعضی وقت ها آرزو میکنم لب از لب نگشایی ، شاید لحظه ای بیشتر برایم خواستنی باشی
حتی لحظه ای



پ.ن مسلما مشکل از منه

Friday، January 01، 2010

دنیای تناسخ های مکرر




نمیدانی چقدر دلم می خواست آن خدایی را که در کودکی آن بالا ها نشانم میدادی با بزرگ شدنم کوچک نمیشد که حالا حتی اشک هایش را هم نبینم
...کاش دروغ نمیگفتی...
لا اقل زود تر میفهمیدم تنها باید به اشک های خودم ایمان بیاورم
لا اقل بار دیگر خوبی برایم به کثافت تبدیل نمیشد
وای از دنیای تناسخ های مکررم...



Monday، December 14، 2009

روز و شبم


انگشتانم بر سردی شیشه ی بخار گرفته ای سر میخورد

آنگونه که انگشتان تو بر قوس دگری...

وای به حالم

روی لب هایم مزه اش میکنم

حتی بویش هوایم را پر کرده

و نگاهش روز و شبم را

حال را چه کنم، که فردا از آن توست

Monday، November 09، 2009

از یک آشنا



من را در آغوشت فشردی نه به خاطر آرامش من و نه به خاطر دلتنگی سال ها انتظار ، برای فرار از عذاب عشق من و بهانه ای دیگر برای گفتن ، که یعنی رنج هایم را جبران کردی ، بی خبر از فاجعه ی گرمای وجودت...


(یه آشنا اینو برام کامنت گذاشته بود...اگر میخونی : خیلی زیبا بود)

Monday، October 12، 2009

میدانستم


گریه میکردی
سرت را به سینه ام میفشردی و انگشتانم تک تک اشک هایت را در قلبم جا میداد و تنگ ترش میکرد
گریه میکردی
نه به خاطرگل های سفید و صورتی پلاسیده ی گلدان جلوی پنجره
نه به خاطر تصادفی که صبح دیده بودی و دلت نمیامد برایم تعریف کنی
نه به خاطر کبوتری که راهش را گم کرده بود و خود را به پنجره میکوبید
نه به خاطر مادر جان که سرفه امانش را بریده بود
نه...
به خاطر من
منی که میدانستم
میدانستم دلت پرمیزند برای قوس کمرش در پیراهن سرخ...
و تنها حلقه ام را میچرخاندم دور انگشتم


Saturday، October 10، 2009

لحظه


هربار که میایی تنهایی افکارت را رنگ آبی میزنم
نگاهم سرخ
وجودم گرمی احساس
انتظار لحظه ای
فرصتی...
تا نشانت دهم توانم رنگ بی رنگ محبت را،همان رنگین کمان باشم
آرامشی بخشم
در آغوشت کشم
نوازشی آرام
و لبخندی برای شادی مادام
و تحسینی
تنها لحظه ای...


Tuesday، October 06، 2009

زخم



آری میگفت
حتی فاحشه ها هم میدانند پولی که میگیرند برای آن شب نیست
برای این است که قبل از طلوع آفتاب بروند
تلخ است میدانی؟
تلخ
...و حقیقت

Friday، August 28، 2009

همین لحظه

من امروز همین ساعت همین لحظه خوشم
این برای یک عمر کافیست نازنینم



Saturday، August 08، 2009

تلخ


رنگ سياه غم و ماتم
و تلخي تنفر و عشق
را تا سرانگشتانم حس ميكنم

تمام وجودم را بسوزانم
دوباره تنها خودم باشم

شايد به خودم هم نيازي نيست
اين من هم بازيگري بيش نيست



Saturday، March 28، 2009

دلگير دلگير دلگير

پرسيد مرا يادت هست؟

دويدم و در راه فكر كردم كه من چه ايرادي دارم؟چرا يادم به وسعت تاريخ است؟و چرا ادم ها در ياد من زندگي ميكنند و من … در ياد هيچ كس نيستم؟



سال بلوا ، عباس معروفي