BoredBrown
I am so bored
2011/02/09
2010/12/14
سپید
انگشتانم لای موهای سیاهت سرمی خورد
و نگاه تو برصورتم
حلقه ای دور انگشتم میپیچم ...چه سیاه
به سیاهی شب بر سپیدی
فکرم را میخوانی
تو هم شاید به یک رنگی من می اندیشی...
لبخند.
2010/11/19
2010/10/21
قدم
گاه ناگهان میفهمم فاصله بینمان آنقدر زیاد است که تنها یک قدم...تنها یک قدم.
...و تمام.
وحشت این یک قدم آزادی را خواهد برد!
2010/09/04
2010/07/31
2010/07/19
سکوت
...
بی آنکه انگشتانم را بر لبانت یا بر گوشهایم بگذارم ... دیگر انگشناتم توان این راهم ندارند!!!
یک لحظه
سکوت
2010/05/17
پس...
که یک عمر ، بابت لحظه ای نگاه ، که قلبی را لرزانده عذر خواهی خواست و کافی نیست
و دوستت خواهند داشت آنگاه که برایت حرف میزنند و نه با تو حرف میزنند!
و نیازآغوشی برای سکوت .
که هرگز زبان به خواستنش نمیگشایی .
چون تو آن آغوش آرامی...و همین .
آنچه می اندیشی ، احساس میکنی هرگز مهم نیست
مهم آن است که انجام میدهی و تمام
"جهان با اخلاقیات پیش نمیرود"
